|
من این شب زنده داری دوست دارم پریشان روزگاری دوست دارم به شهر من زمن بیگانه تر نیست همین دور از دیاری دوست دارم بیابان را که خلوتگه انس است چو اهوی فراری دوست دارم به پای خویشتن برخاستن را بدون دستیاری دوست دارم نظر بازم زهر گلشن گلی را چو مرغان بهاری دوست دارم ترا هم با همه نامهربانی(شوخیه ها) عزیزم اری اری دوست دارم به امید وصالت زنده ماندم من این چشم انتظاری دوست دارم به دامانت چو اویزم به مستی زخود بی اختیاری دوست دارم برای دیدنت رخصت نخواهم من این بی بندو باری دوست دارم نمیگیرم به یک جا یکدم ارام چو طوفان بی قراری دوست دارم | |
نوشته شده توسط رحیم در چهارشنبه 7 مرداد1388 ساعت 16:37 موضوع | لینک ثابت
دستانم تشنه دستان توست...
شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم...
با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم...
زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت....
نوشته شده توسط رحیم در چهارشنبه 7 مرداد1388 ساعت 16:32 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط رحیم در دوشنبه 5 مرداد1388 ساعت 18:30 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط رحیم در دوشنبه 5 مرداد1388 ساعت 18:19 موضوع | لینک ثابت
کاش آن آینه ای بودم من که به هر صبح تو را میدیدم
می کشیدم همه اندام تو را در آغوش
سرو اندام تو با آن همه پیچ آن همه تاب
آنگه از باغ تنت می چیدم گل صد بوسه ی ناب

نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه 29 تیر1388 ساعت 16:33 موضوع | لینک ثابت
مکیدن عصاره ی نگاه تو
چشیدن طنین شاد لحظه لحظه های تو
پریدن از شبی سیه میان بازوان تو
بریدن از بهانه ها، به سوی روح پاک تو
برای تو، به شکل تو، به حال تو، مثال تو
نه "من" ، که " تو"
نه "ما"، که " تو "
من از خودم رها شدم برای تو
که تا شوم امید تو
صدای خنده های تو
نگاه چشمهای تو، طلوع روز های ناب تو
مرا ز خود نران که من، دگر جدا نی ام ز تو
نپرس نام خاندان و شهرتم،تخلصم
که من چو " نا کجایی ام "
میان ابرها و آسمان
کنار باد و ماهتاب
شبم به روز می کنم
به سوی تو چنان سجود می کنم
که بتکده ز حسرتش همه کلوخ می شود
و عشق سرد و بی صدا
مرا نگاه کرده و ،
به زیر گور می شود
که تاب این نگاه من ندارد او
و خوب داند او که این
فرای عشق و عاشقی
فرای جان و جاندهی
و این ، ... فرای بندگی ست.
بترس از این زمان کشی
بترس از این رماندنم
که من قیام می کنم
جهان مهربان و آتشین منش، به زیر آب می کنم
و می کنم جهان همه به شکل تو
دویدن از برای تو
گرفتن دو بوسه از لبان آتشین تو
و بعد تا همیشه ها
برای من، به یاد تو
به " یاد " تو ...
نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه 29 تیر1388 ساعت 16:31 موضوع | لینک ثابت
تو چه می دانی این دل كه پشت پیراهنی از گل سرخ پنهان است، چقدر دلتنگ توست؟
اگر دیواره ی دهلیزهایش را ببینی كه با نام تو تزیین شده، اگر صدای تند وهیجان آلودش را بشنوی، آنگاه شاید كمی - فقط كمی- او را درك كنی.
تو چه می دانی كه این چشم كه از میان تیرهای مژگان و كمان ابروان ردپای تورا دنبال می كند، چقدر مشتاق دیدار توست؟
اگر خود را در آیینه اش تماشا كنی و رودهای گرمی كه دمادم از آن جاری می شوند ببینی آن وقت شاید كمی - فقط كمی - به او حق بدهی.
نه، تو اینها را نمی دانی. اگر می دانستی حتم داشتم حتی یك لحظه هم مرابا غم هایم تنها نمی گذاشتی و دلت نمی آمد كه شعر هایم را نخوانی.
كاش می دانستی كه هر قطره باران آیینه ای است كه می توانی عشق مرا به خودت در آن ببینی، آنگاه در روزهای بارانی هیچ گاه از قاب پنجره كنار نمی رفتی
نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه 29 تیر1388 ساعت 16:28 موضوع | لینک ثابت
آغوشتو بغیر من به روی هیچکی وانکن![]()
منو از این دلخوشی و آرامشم جدا نکن
من برای باتو بودن پر عشق و خواهشم
واسه بودن کنارت تو بگو به هرکجا پرمیکشم
منم تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه
چشمای مهربون تو منو به آتیش میکشه
نوازش دستای تو عادته ترکم نمیشه
فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جابذار
به پای عشق من بمون هیچکس و جای من نیار
مهر لباتو رو تن و روی لب کسی نزن
فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تن من
نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه 25 تیر1388 ساعت 11:34 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط رحیم در سه شنبه 12 خرداد1388 ساعت 17:27 موضوع | لینک ثابت
از آسمان تا زمین راهی نیست!
اگر...
تو ماه شب باشی و من برکه ی کوچک آب!
نوشته شده توسط رحیم در سه شنبه 12 خرداد1388 ساعت 17:24 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
اگر غم لشگر اندازد بخواهد خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم سازیم و بنیادش بر اندازیم
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
ابتدا نيت كنيد
سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد
.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.